رفیق بی کلک..

تا حالا به کشتن فکرکردین؟ من هر روز فکر میکنم..نه کسی که بم خیانت کرده باشه یا مثلا پولمو بالا کشیده باشه.. من هر روز به کشتن مامانم فکر میکنم

اینقدر ازش متنفرم که حد نداره..از همه چیزش بدم میاد..از قیافش از رفتاراش از عقایدش

از اینکه یه اتفاقی میوفته و تا میتونه منو فحش بارون میکنه در صورتیکه تقصیر داداشم بوده..یا از هر حرفی که با کلی شوق و ذوق تعریف میکنم و بعدها بر علیه هم استفاده میکنه،اونم جوری که خودم میمونم توش که چجوری بهم ربط میده،خلاقیتش تو این زمینه واقعا ستودنی هست.وسایلمو همش چک میکنه،از وقتی که یه شب اومد تو اتاقم و وسایلمو گشت و موبایلمو پیدا کرد و هر چی دوست داشت توش پیدا کرد..ناخوداگاه شبا از خواب بیدار میشم..مشکل خواب پیدا کردم و واسش دارم قرص میخورم ولی هیچ چیز در موردش نمیدونه..اینکه حتی لباس پوشیدنم باید به سلیقه اون باشه وگرنه عصبانی میشه و فحشم میده

کی گفته مادر مقدسه..کی گفته هر کاریم کرد باید بازم احترامشو نگه داشت..من فکر میکنم اگر یک سری وظایف فرزندی وجود داره..باید متقابلا یکسری وظایف مادری هم باشه

جدیدا یه فکر باحال زده به سرم..اینکه تو دعواهایی که داریم بیاد سمتم..منو بندازه زمین سرم مثه تو این فیلما بخوره جایی..ضربه مغزی شم و بمیرم..اونوقت اونم تا اخر عمرش عذاب وجدان بگیره..فکر میکنم اینجوری بی حساب میشیم 

/ 14 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ستاره

[ماچ] ما هنوز توی یک چهارم اول زندگیمون هستیم ... به زودی روی پای خودمون می ایستیم و زندگی که میخوایم رو میسازیم ...

صبا

اگه نگی دروغ می گم، باید اعتراف کنم دیشب تمام وبلاگت رو خوندم. اصولا کرمِ خوندنم گرفته بود. بعد همینجوری هی رفتم عقب رفتم عقب یهو دیدم دیوار شد و بلاگ تموم شد! بعدش به زور گرفتم خوابیدم. لینکت می کنم که دم دست باشی. از آغاز امسال، کلا کرمِ خواندن و نوشتن در من بدجوری لولیدن گرفته است!

صبا

من از فاز جوگیری عبور کردم البته. انقدر که حتی به عرفان هم رسیدم. وبلاگ قبلیم رو با روزی 400 تا بازدید و کلی مطلب و اینا یه شب به سادگی حذف کردم! این الان خونه جدیدمه. اینجا رو قراره و سعی می کنم دوست داشته باشم. مثل یه بچه ی ناخواسته اس. بلد نیستم باهاش درست رفتار کنم.

ساحل آرام

سلام عزیزم این فکرا چیه میکنی؟[وحشتناک] تا حالا با مامانت صحبت کردی؟یا سعی کردی از یکی کمک بخوای توی این زمینه؟

راگاتزا

من کاملننننن درکت میکنم و منم اون موقع ها هی عصبی میشدم و با خودم میگفتم میکشمت اما الان وقتی دعوامون میشه به این فکر میکنم که یه اتفاقی بیفته و من بمیرم و اون عذاب وجدان بگیره و اونجوری من خالی میشم خلاصهههه که این جور مامانا درست بشو نیستن عزیزم ! [مغرور]

پــآییــــزآنـــــﮧ

من سر خیلی چیزای کوچیک با مامانم بحثم میشه ولی نه انقد جدی . . . نمیدونم چی بگم ایشاالله حل شه[گل]

خانه دوست كجاست؟

با پست هاي قبلي كه خوندم از شما يه ذره به مامانت حق ميدم[ابرو] كلاً درگيري رو دوست داري مثل اينكه... البته شايد هم مامانه بي تقصير نباشه[چشمک] اما من توصيه ميكنم يه كم آرامش داشته باش نگي نميشه ها كه قبول ندارم

خاله اکرم

این مشکل همیشه بین مادرودختر وجود داشته اگرچه معقول نیست. مطمئنا کسی با دیوار دعوا نمی‌کند پس سهم خودت را هم در این درگیری ببین. اما حرف اصلی‌ام این است که باید بجنگی و حدودت را به همه نشان بدهی از جمله مادرت. نترس هیچ اتفاقی نمی‌افتد فقط مدتی درگیری و دعوای سخت خواهد بود (که الان هم هست). می‌خواهم بگویم که هرکار دوست داری بکن و بعد هم در دفاع از خودت پیشدستی کن و بلندتر فریاد بکش. هرچه آنها بیشتر عصبانی شوند تو سخت‌تر برخورد کن. مطمئن باش که هرکسی وقتی با سخت‌تر از خودش مواجه شود، ناچار او را خواهد پذیرفت. همیشه به دختر خودم توصیه کرده‌ام و حالا به تو هم می‌گویم: در هر نبردی کسی پیروز است که یک ثانیه بیشتر مقاومت کند! پس زندگی کن و دربرابر دعوا و فریاد دیگران، تو به دعوا و فریاد شدیدتر دست بزن! همه چیز درست خواهد شد. باور کن.

پروازツ

چجوری دلت میاد؟! مامانت به طرز دیوانه واری عاشقته که انقد روو کارات ریز میشه و برات وقت میذاره! دیگه تا آخر عمرت کسی رو نمیابی که انقد بهت توجه کنه! تو باید این عشق رو به شکل خوبی بهش برگردونی نه اینکه مثل خودش وارد عمل شی! بهش محبت کن... براش کادو بخر و به حرفاش گوش بده و دوسش داشته باش! مطمئنا همون اول نتیجه نمیگیری ولی اگه مقاومت کنی و به عشق ورزیدنت به یه سبک زیبا ادامه بدی به طرز معجزه‌واری همه چیز درست میشه! و جلوه‌های ارامشبخش و زیبای عشق مادر و فرزندی رو میبینی[ماچ] حالا که فلن از دستش عصبانی نیستی از طرف من یه ماچش بکن[ماچ]